کاباليسم لوريايي

کاباليسم لوريايي

«ربي اسحاق لوريا» (1534-1572)، انديشه‌پرداز جديد کاباليسم، در اين زمان پديدار شد و کانون اصلي اين مکتب در ايتاليا و در پيرامون لوريا و شاگردانش تمرکز يافت.

«اسحاق بن سليمان لوريا» به يک خاندان سرشناس يهودي تعلق داشت که شاخه‌هاي آن در بسياري از کشورهاي اروپايي و اسلامي گسترده بود. برادر او، «مردخاي»، پيمانکار مالياتي ثروتمندی در فرانسه بود. اسحاق در نوجواني به مصر رفت و مدتي در جزيره‌اي در نزديکي قاهره که به عمو و پدرزنش تعلق داشت زيست. در اين دوران بود که لوريا به انديشه‌پرداز کابالي و يکي از رهبران اصلي اين فرقه بدل شد.

انديشه‌هاي لوريا، در کنار کتاب زُهَر، يکي از دو منبع اصلي فکري کابالا به شمار مي‌رود. هستي‌شناسي جديد کابالي و ترسيم جهان به صورت «عين صوف» کار اسحاق لوريا است. انديشۀ اسارت «زمزم» (اخگر الهي) به دست «سيترا اهرا» (نيروهاي شيطاني) که بر سرزمين «کليپت» (Kellipot) (خلافت اسلام) حکم مي‌رانند در اين مفهوم تبلور يافت. فرآيند ديالکتيکي رهايي «زمزم»، که «تيکون» (Tikkun) (نوزايي) ناميده مي‌شود، نيز متعلق به لورياست. (مأخذ: ibid, vol. 10, p. 547) مفهوم کابالي تيکون، که احتمالاً از «کون» (شدن) در عرفان اسلامي اخذ شده، سراسر تاريخ قوم يهود را به صورت فرآيند مسيحايي در راه تحقق مأموريت الهي ترسيم مي‌کند.

در انديشۀ لوريا، زن جايگاهي خاص مي‌يابد. مفهوم «شخينا» در انديشۀ کابالي پيش‌تر به معني «تجلي روحاني داوود» بود. در کاباليسم لوريايي، اين مفهوم به نمادي مؤنث بدل شد. در ماجراي هبوط «انسان قديم» (آدم کدمن)، که با هبوط قوم يهود انطباق مي‌يابد، نيروهاي شيطاني «ملخ» (ملک، پادشاه) را از «شخينا» يا «صفيرا ملخوت»
(Shekhinah, Sefirah Malkhut) (ملکه) جدا مي‌کنند. تمامي تکاپوي پسين براي رسيدن به «شخينا» و وصل شدن به اوست. تبديل شخينا به نماد مؤنث و تأويل فرايند عرفاني جدايي و وصل با مفاهيم مشخص جنسي، بعدها در بنياد تصوف جنسي يعقوب فرانک و فرقه‌هاي مشابه در سدۀ بيستم ميلادي قرار گرفت. در مکتب لوريايي کابالا، هبوط آدم تنها به دليل گناه نيست؛ بلکه براي انجام مأموريت الهي معيني است و آن گردآوري اخگرهايي است که در سرزمين «خلافت» فروافتاده و اسير آن شده اند. (مأخذ: ibid, p. 619) 

پيروان لوريا او را مسيح بن يوسف مي‌دانستند که راه را براي ظهور مسيح اصلي، مسيح بن داوود (سلطان موعود قوم يهود)، هموار کرد. (مأخذ: ibid, p. 548) بدينسان، کاباليست‌هاي يهودي و محافل مسيحي متأثر از آنان، که کم نبودند، با انتظار ظهور قريب‌الوقوع مسيح بن داوود به سدۀ هفدهم گام نهادند. در نيمۀ اول سدۀ هفدهم، کانون اصلي اين مسيح‌گرايي در بندر آمستردام متمرکز بود و با اليگارشي ماوراء بحار هلند پيوند تنگاتنگ داشت. در اين زمان، بخش مهمي از تکاپوي چاپخانه‌هاي آمستردام بر اشاعۀ آرمان ظهور مسيح و افسانۀ «ده سبط گمشدۀ بني‌اسرائيل» متمرکز بود.

در دوران استقرار مرکز فرقۀ کابالا در آمستردام، فرآيند «تيکون»، يعني جنگ با نيروهاي شيطاني (سيترا اهرا) مستقر در سرزمين «کليپت» (خلافت)، به شدت برجسته شد و جايگاه اصلي را در مکتب کابالا يافت. (مأخذ: ibid, p. 551) در اين زمان، کاباليسم به شکلي آشکار به ايدئولوژي جنگ با جهان اسلام بدل شد، «شيطا‌ن‌شناسي» به يکي از اشتغالات فکري دائم رهبران فرقۀ کابالا بدل گرديد و رساله‌هاي متعدد در اين زمينه انتشار يافت.

  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: