کابالا

سِفیروت (درخت زندگی) در آئین کابالا

سفیروت و آدم علیون

سفیروت یا سفیروث (عبری: סְפִירוֹת) شکل جمع سفیره (عبری: סְפִירָה) به معنی شمارش در «کابالا» وعرفان یهودیت است. در عارفان یهودی، ده سفیره را شناخته‌اند. کابالایی‌ها برای توالی ده سفیره اصطلاحات و واژه‌های ثابتی دارند، این اصطلاحات در «زُهَر» کتاب کابالایی‌ها آمده‌است. در بین سفیره‌ها مرتبه برقرار است و سفیروت معمولاً از بالا به پایین نوشته می‌شود. این ده سفیروت عبارتند از:

1. کِتِر (Kether) : که به معنی «تاج اعلای خداوند، نور ازلی و ابدی» است و در اسم «یهوه» تجلی می‌یابد. (من هستم آن‌که هست)

2. حُکمه (Chokmah) : که به معنی «دانش و خرد جاودان و اندیشه ازلی خداوند» است که در وحی مستقیم به «موسی» تجلی می‌یابد.

3. بینِه (Binah) : که به معنی «عقل و برهان» است.

4. خِسِد (Chesed) : به معنی «عشق و مهربانی خداوند و رحمت او نسبت به بندگانش» است.

5. گِبوراه (Geburah) : به معنی «داوری و تنبیه سخت در روز جزا و اقتدار و قدرت و نیروی ازلی و ابدی خداوند» است.

6. تیفارِت (Tiphareth) : به معنی «عدل و هم‌آراستگی که برخاسته از شقفت یا زیبایی خدا سرچشمه می‌گیرد» است.

7. نِتسه (Netzach) : به معنی «آخرین صبر خداوند و نیز تأمل و پایداری و قریحه مقتدرانه» است.

8. هُد (Hod) : به معنی «عظمت خداوند» است.

9. یِسُود (Yesod) : به معنی «دربردارندۀ نیروهای آفریننده خداوند» است.

10. مَل‌کوت (Malkhuth) : به معنی «ملکوت خداوند» که معمولاً در «زُهَر» به نام کَنیسۀ اسرائیل توصیف می‌شود.

این‌ها ده فلک از افلاک ظهور الهی به شمار می‌آیند که خدا از آن ظاهر می‌گردد و در عربی هر یک موطن ممکنون ترجمه می‌شود. این‌ها جملگی با هم جهان وحدت یافته حیات خداوند یا عالم‌ها دیحودا را تشکیل می‌دهند که هر دو با مواردی خاص و هماهنگ سر و کار دارند. کتاب زُهَر کوشیده ‌است آن‌ها را تفسیر نموده و شرح دهد.

جهان سفیروت به عنوان نمادی از انسان یا درخت نیز به کار می‌رود. ده سفیره، نیروهای خدایی را برمبنای درختی نشان می‌دهد، که هر سفیره شاخه‌ای از آن است. تشبیه انسان نیز به کار رفته‌است که بر اساس گفته‌ای از کتاب مقدس است که خدا، انسان را به صورت خویش آفرید. مفهوم سفیروت به عنوان بخش‌ها و جوارح انسان‌نگاری مکتب عرفان، دال بر نوعی نمادگرایی انسانی یا تشریح بدن انسان نیز هست.

خلقت انسان در زُهَر

یکی از آموزه‌های محوری زُهَر طرح مدلی انسان خداانگارانه از آدمی و هستی است که در ظاهر، بر پایۀ جمله‌ای از «سفر پیدایش» قرار دارد، که طبق آن آیه، انسان شبیه خداوند خلق گردیده است. طرح مزبور تقریباً بر تمامی تفاسیر زُهَر از خدا، انسان، کیهان و رابطۀ این سه با یکدیگر سایه افکنده است و بر این مبنا تکیه دارد که خداوند به صورت انسان در هستی ظهور می‌یابد. در حقیقت، مجموعۀ سفیره‌های او، یک انسان کیهانی را می‌سازند. این انسان کیهانی از نظر کابالایی‌های اولیه «آدم علیون» یا انسان متعالی و در زُهَر با اصطلاح «آدم الااه» یا «آدم کادمون» (آدم قدیم) نامیده می‌شود و دارای دو وجه انسانی و کیهانی است. در شأن کیهانی، هر سفیره نسبت به کارکردی که دارد، همچون عضوی از اعضاء وی عمل می‌کند. مثلاسفیرۀ «بینه»، حکم قلب یعنی مرکز آگاهی باطنی وی را دارد و سفیروت «دین» و «حسد» دستان او هستند. از این رو، انسان کیهانی یا آدم علیون، خودش عالم و مرتبۀ وجودی پنجمی است که با توجه به شأن سفیروت نسبت به عوالم دیگر، به نوعی بر عوالم وجود احاطه دارد. از این جهت او را می توان واسطۀ خلقت عوالم و موجودات نیز قلمداد کرد. آدم علیون دارای ظهوراتی در همۀ عوالم از جمله عالم مادی است و صورت جسمانی هم دارد. این صورت مادی، نمود کوچکی از شأن انسانی اوست که سر منشاء بنی آدم نیز به شمار می‌رود. از نظر زُهَر هر انسانی شامل سه وجه مختلف است: نفش یا بعد مادی، روح و نشامه یا بارقۀ متعالی از الوهیت. روح و نفش اغلب با هم می آیند و معرف خود هستند. ارتباط اجزای مذکور و آدم علیون به این صورت است که بعد مادی حیات، بیشتر از بخش فروتر وجود انسان کیهانی (یعنی سفیروت «مل‌کوت»، «هود»، «یسود»، «نتسه»)، روح از بخش میانی وجود او (یعنی سفیروت «دین» و «تیفرث») و «نشامه» از قسمت فوقانی وجود وی (یعنی سفیروت «حخمه»، «بینه») حاصل می‌شوند. بنابراین، هر انسانی، و به طور عام هر موجودی تجلی آدم علیون است. البته باید توجه داشت که فهم صورت نمادین زبان دینی در این مقوله، دقت بسیاری را طلب می کند.

جایگاه آدم علیون در عوالم وجود

فرآیند تسری الوهیت در هستی، از طریق آدم علیون انجام می‌گیرد که مظهر همۀ سفیروت محسوب می‌شود. اما لازم به ذکر است که سفیروت به خودی خود عینیت ندارند، بلکه توسط وجوهی که اصطلاحاً به چهره‌های خداوند موسوم هستند، پوشیده می‌شوند. این چهره‌ها یک سری ساختارهای خدا انسان انگارانه تلقی می‌گردند که آدم علیون مظهر و مجلای آنهاست و سلسله مراتبی از الوه یت تا حقیقت حاضر را تشکیل می‌دهند. به عنوان مثال، نخستین چهرۀ بینه و حسد که پوششی برای سفیرۀ حخمه، است، «آریخ آنپین» نام دارد. البته تحلیل روابط «پارزوفیم» و سفیروت بسیار مبهم و دشوار است و بیان آنها تا حد زیادی از زبان متعارف به دور می‌باشد. اما آدم علیون در بردارندۀ همۀ عوالم و مخلوقات است و همۀ هستی کیهانی و انسانی، ظهور و تجلی وی محسوب می‌شوند. زیرا سفیروت از یک جهت، ظرف پیش نمونۀ همۀ موجودات محسوب می‌شوند و آدم علیون نیز مظهر همۀ سفیروت است. بنابراین، اوست که ساختار هستی را براساس آن پیش نمونه‌ها شکل می‌دهد و در دو قالب انسان و کیهان عینیت می‌بخشد، که البته این عینیت نیز کاملاً بر اصل شباهت به خداوند انطباق دارد. او به واسطۀ حقیقت روحانی وجود خودش (که شبیه خداوند خلق شده است و مستجمع کیفیات الوهیست)، برعوالم غیر مادی وارواح آدمیان احاطه د ارد و بر همۀ عوالم وعناصر مادی حاکم است.

خصوصیات عمومی آدم علیون

یکی از معانی تصورات خدا انسان انگارانه‌ای که در زُهَر جریان دارد، این است که نه تنها آدم علیون، بلکه هر انسانی مظهر سفیروت محسوب می‌شوند و سفیروت در وجود هر فردی مستتر است. به عنوان نمونه، اگر وجود یک انسان را درنظر بگیریم، «کتر» عبارت از ذات خالص و الوهی او، «حخمه» عبارت از معرفت وی به خداوند، «بینه» عبارت از توانایی او برای تمایز نهادن میان حقیقی وغیر حقیقی، «حسد» عبارت از طبیعت آسمانی او که همواره مشتاق خداست، «دین» عبارت از قضاوت وی در مورد همه اشیاء، «تیفرث» عبارت از زیبائی درونی و عشق او، نتسه عبارت از قدرت روحانی وی، «هود» عبارت از قوای طبیعی او، «یسود» عبارت از فعال بودن وی و در نهایت، «ملکوت» نشانگر قوۀ ادراک و گیرندگی او هستند. به این صورت، مشاهده می شود که خداوند در وجود هر انسانی حضور دارد و سرنوشت «نشامه» (شأن الهی روح انسان) در حقیقت داستان اقامت موقت الوهیت در این جهان است.

خداوند خود را در لباس سفیروت پیچانده و به صورت آدم علیون در همه‌جای هستی حاضر و فعال است. زیرا سفیروت اصولاً واحدی فعال و دینامیک هستند که آهنگ آشکار شدن آنها، در حقیقت آهنگ بنیادین همه خلقت است و در هر سطحی از خلقت قابل جستجو می‌باشد. بنابراین، شاید بتوان تلقی خدای انسان‌انگارانه از وجود آدم علیون را به این معنی تعبیر کرد که راز الوهیت از طریق تأمل در وجود انسان قابل ادراک وفهم است. نکتۀ دیگر این که سفیروت، پیش نمونۀ اولیه و معنوی کلام خداوند (شامل همۀ تعالیم مقدس مکتوب و مخصوصاً ده فرمان) شمرده می‌شوند و با توجه به «اینهمانی» سفیروت و آدم علیون، می‌توان نتیجه گرفت که تورات صورت کتبیه و عینیت یافتۀ آدم علیون است. بنا بر عقاید کابالایی، آن ارواح اولیه در حقیقت نور و تعلیم «ماشیح» (همان مسیحا یا کامل‌ترین ظهور و تجسد آدم علیون) بودند. البته نقش سفیرۀ حخمه به واسطۀ پیوند معنوی با علم وآگاهی، اهمیت بسیار دارد. در ضمن به تأکید زُهَر چهره‌ها با آدم علیون در تعامل قوا هستند. به این صورت که وجود آدم علیون مبادلۀ نیروها را در میان چهره ها گسترش می‌دهد و چهره‌ها هم باعث دوام وجودی آدم علیون می‌شود. مطلب آخر در این قسمت آن است که، روابط رمزی اعداد و حروف در کابالا از اهمیت بسیاری برخوردار است و به واسطۀ همین امر، وجود هرگونه تطابق حرفی یا عددی در مسائل مختلف سبب می‌شود تا آن موضوع از استحکام و تأیید بیشتری برخوردار باشد، از این رو، در این مورد نیز برابری ارزش عددی نام اعظم خداوند (یعنی یهوه) وآدم در عدد 45 را نشانۀ رابطۀ ظاهر و مظهری ایشان قلمداد می کنند.

آدم علیون و آخرت شناسی

این قاعدۀ مهم که همۀ هستی کیهانی و انسانی از سفیروت صادر شده است و در نهایت دوباره به آنها باز خواهد گشت، بنیاد آخرت شناسی عرفانی زُهَر را تشکیل می‌دهد. حال اگر این قاعده را با قاعدۀ اینهمانی سفیروت و آدم علیون پیوند دهیم، نقش مهم آدم علیون در امور اخروی آشکار می‌شود. از جنبۀ انسانی، با توجه به ارتباط روح و نشامه با سفیروت، بازگشت هر روحی بعد از مرگ به جانب آدم علیون خواهد بود. تمایز مراتب وابعاد معنوی انسان در هنگام مرگ بهتر مشخص می‌شود؛ به این صورت که روح به نزد نیکان و قدیسان در «بهشت عدن» می‌رود و ایام مقدس (به خصوص شنبه‌ها) اجازه می‌یابد که در پیشگاه اریکۀ خداوند حاضر شود. اما نشامه به عنوان بارقۀ الهی، دوباره در الوهیت جذب می شود و همه هویت های ذاتی خود را از دست می‌دهد. البته روح کسی که گنه‌کار است و شایستگی نجات ندارد، دوباره محکوم به «تناسخ» می‌گردد و همراه نشامۀ خودش به کالبدی جدید وارد می‌شود. به طور متقابل، از بعد کیهانی نیز ماشیح به عنوان آخرین و کامل‌ترین تجسد آدم علیون، با ظهور خویش مقدمات رستاخیز را مهیا خواهد کرد. البته لازم به ذکر است که همۀ کابالایی‌ها ماشیح را تجسد آدم علیون نمی‌دانند، بلکه برخی گروه‌ها همچون پیروان «شبتای ظوی» براین باور بودند که ماشیح چنین شأنی دارد.

مقایسۀ انسان کامل فصوص‌الحکم و آدم علیون زُهَر

یهودیت و اسلام دو دین بزرگ هستند که باور به توحید و یگانگی خداوند، در محور عالم قدسی آنها قرار دارد. این رویکرد درگرایشات عرفانی این دو دین نیز لحاظ شده است؛ به این‌گونه که زُهَر، مهمترین مکتوب کابالایی یهودی و «فصوص‌الحکم» به مثابۀ مؤثرترین متن تصوف اسلامی، هر دو با محوریت توحید تدوین یافته‌اند. در هر دو اثر، خداوند دارای دو شأن تنزیهی وتشبیهی است و فرایند خلقت که از میل خداوند برای ظهور نشات گرفته، بر پایۀ ظهور وتجلی صفات خداوند استوار است. این صفات که اولین مرتبۀ تعین خداوند محسوب می‌شوند، با وجود کثرت اعتباری شأن، در مجموع هویتی واحد دارند که صورتی خدا انسان انگارانه بنام آدم علیون یا انسان کامل را می‌سازند. او مظهر جامع صفات خداوند است و بر سایر مخلوقات، تقدم و تفوق دارد. با توجه به سریان عقاید وحدت وجودی در زُهَر و فصوص الحکم آدم علیون یا انسان کامل با همۀ هستی وحدت دارد و منشأ و مرجع کلیۀ موجودات تلقی می شود. نسبت او با خداوند نیز همچون ظاهر و مظهر است و به همین دلیل شناخت او، شناخت خداوند است. نویسندگان دو کتاب مزبور که هر یک داعیۀ الهامی بودن کار خویش را دارند، با تأویل آیات متون مقدس کوشش نموده‌اند تا راهی را برای حصول این شناخت فراهم آورند. از این جهت شاید بتوان محور تفکر عرفانی زُهَر و فصوص‌الحکم را آدم علیون یا انسان کامل قلمداد کرد.

همان طور که ملاحظه می شود، شباهت های فراوانی میان آراء زُهَر و فصوص‌الحکم در مورد آدم علیون و انسان کامل وجود دارد. البته همواره باید به خاطر داشت که وجود تشابه به معنی اینهمانی آموزه‌های فوق با یکدیگر نبوده و یا الزاماً مفهوم تأثیر و تأثر متقابل را هم ندارد. نخستین مطلب این که، نویسندگان هر دو متن در اسپانیا (اندلس) متولد شده و رشد کرده‌اند. البته ابن عربی فصوص‌الحکم را در خارج از اسپانیا تألیف نموده، اما زمینۀ اولیه و مشترک این دو اندیشمند بسیار قابل توجه است؛ خصوصاً این که یهودیان مهاجر به اسپانیا و اسلاف خاورمیانه‌ای ایشان از دیرباز به زبان عربی نیز تکلم نموده و حتی می‌نوشتند. این اشتراک زبانی، زمینۀ مناسبی را جهت مبادلات فرهنگی فراهم نمود که تأثیر آن ر ا می‌توان در مشابهت‌های نظریات «فیلون» با «ابن عربی» و «موسای لئونی» جستجو کرد. مطلب دیگر این که، هر دو نویسنده، ساختار تأویلی را برای متن خود برگزیده و آن را حاصل نوعی الهام نبوی می‌دانسته اند. توجه به آیات متون مقدس و تفسیر عرفانی آنها روند کلی تألیف را مشخص می کند. وجه تسمیۀ هر دو اثر، کنایه از رمزی بودن آنان دارد و همین خصوصیت، باعث پیدایش شروح متعددی گردیده و این دو کتاب را به عنوان مهمترین مکتوبات عرفانی در یهود و اسلام مطرح نموده است. در زمینۀ خداشناسی، دو وجه تنزیهی و تشبیهی در هر دو اثر مشهود است و با اندکی تسامح می‌توان مرتبۀ «عین سوف» را مشابه و معادل احدیت قرار داد. آموزۀ تجلی نیز از نظریات مهم و مشترک در بحث خلقت است که فرآیند تبدیل وحدت به کثرت را توجیه می‌کند. در این میان نخستین مراتب تجلی، مختص سفیروت یا اسماء و صفات است. برترین سفیره یعنی کتر، به لحاظ نسبتی که با عین سوف و سفیروت غیر خودش دارد، هم رتبۀ واحدیت قرار می‌گیرد. البته بین سفیروت یهوه و امهات اسماء‌الله چندان قرابتی به لحاظ معنایی وجود ندارد و فقط تناظری میان حخمه و علم، بینه و اراده، دین و قدرت به چشم می‌خورد. با این وجود در هر دو حوزه، وحدت ذاتی وجود متعالی خداوند و صفات او و یا وحدت صفات با یکدیگر کاملاً مشهود است. در فصوص‌الحکم از رابطۀ عاشقانه میان صفات الهی چندان نشانی نیست، اما همچون زُهَر تقسیم‌بندی آن صفات بر دو صورت جمالی وجلالی مکرر دیده می‌شود.

مرتبۀ بعدی تجلی، به خلقت پیش نمونۀ موجودات در علم خداوند منتهی می شود که نزد ابن عربی شبیه خلقت اعیان و صور علمیۀ موجودات در علم حق است. حخمه متناظر با علم خداوند است که به ترتیب، محل پیش نمونه ها یا اعیان ثابته هستند. این پیش نمونه‌ها یا اعیان در مراتب بعدی با تنفیس خداوند صورت عینی به خود می‌گیرند. لازم به ذکر است که در هر دو کتاب، میل خداوند به ظهور و رؤیت خویش در آیینه مظاهر، علت عمدۀ خلقت محسوب می‌شود. در باب عوالم وجود، تشابهات چشمگیر است؛ مثلا: عالم سفیروت با عالم اسماء و صفات (حضرت الوهیت)، عالم روحانی و ایده‌آل با عالم عقول و نفوس مجرده، عالم صور ملائک و ارواح با عالم مثال و در نهایت عالم مادی با عالم حس و مشاهده قرابت بسیار دارند. از همه مهم تر، صورت وهمی عوالم فوق نسبت به وجود خداوند است که هم در زُهَر و هم در فصوص‌الحکم مورد تأکید قرار گرفته است. خلقت آدم علیون بر صورتی خدا انسان انگارانه، همچون آفرینش انسان کامل است و اصل شباهت به خداوند در هر دو مشترک می‌باشد. احاطۀ این موجود بر عوالم دیگر، و ارتباط او با سفیروت و یا اسماء و صفات نیز قابل توجه است و ویژگی‌های انسان کامل در فصوص‌الحکم و مقایسۀ آن با اوصاف آدم علیون در زُهَر بر اهمیت نقش وی به عنوان عامل انتقال پیش نمونه‌ها یا اعیان از صورت علمی به حالت عینی می‌افزاید. رابطۀ اینهمانی سفیروت و آدم علیون یا اسماء و انسان کامل نتایج جالب تری نیز دارد؛ از جمله این که شناخت ایشان به شناخت خداوند منجر خواهد شد. یکی از راه های این شناخت، مطالعۀ متون مقدس بر اساس این ساختار معرفتی است، زیرا «تورات» (به عنوان کلام خداوند) صورت کتبیه‌ای از آدم علیون و «قرآن» هم صورت کتبیه‌ای از انسان کامل است.

نکتۀ آخر، به نقش آدم علیون و انسان کامل در آخرت شناسی اختصاص دارد. در هر دو کتاب زُهَر و فصوص‌الحکم بازگشت همۀ عوالم و موجودات آنها به سفیروت و اسماء خواهد بود. اما اینهمانی آدم علیون یا انسان کامل با سفیروت و اسماء سبب می‌گردد که رجوع نهائی خلقت به وسیله و به سوی آدم علیون یا انسان کامل باشد، همان طور که ظهور ایشان به واسطۀ آن دو بوده است. البته، با وجود این که ابن عربی و موسای لئونی هر دو قائل به ظهور آدم علیون و انسان کامل در هر دوره‌ای از ادوار زمان به صورتی مادی و بشری (در قالب قدیسان و اولیاء خداوند) هستند، اما در عرفان اسلامی بحث تناسخ ارواح، جایگاه قابل توجهی ندارد. با این حال، موضوع آخرین ظهور آدم علیون و انسان کامل در هر دو حوزۀ یهودی و اسلامی بسیار مورد توجه است.

 

کابالا چيست؟

کابالا یا کبالا یا قبالا (به عبری:  קַבָּלָה) به معنای «دریافت‌کردن» و به معنی واقعی کلمه «رسم رسیده» است. کابالا تفسیر رمزگونه‌ای از کتاب‌های مقدس عبری است. «کابالا» (Kabbalah) نامي است که بر تصوف يهودي اطلاق مي‌شود و تلفظ اروپايي «کبّاله» عبري است به معني «قديمي» و «کهن». اين واژه به شکل «قباله» براي ما آشناست. پيروان آئين کابالا، يا کاباليست‌ها، (Kabbalists) اين مکتب را «دانش سرّي و پنهان» خاخام‌هاي يهودي مي‌خوانند و براي آن پيشينه‌اي کهن قائل‌اند.

بیشتر یهودیان ارتودوکس به آئین کابالا (کابالیسم) اعتقاد دارند. بر اعتقاد هواداران و معتقدین به آئین کابالا، فهمیدن و درک رموز مخفی درآئین کابالا، باعث می‌شود تا انسان بصورت روحانی به خدا نزدیکتر شود و بدین ترتیب بشریت، به قدرت والایی از رموز مخفی خدا که برای دیگر انسانها پوشیده‌ است، پی‌می‌برد.

تاریخچه اصطلاح نام «کابالیسم» به درستی مشخص نیست و مورد اختلاف است. برخی «سلیمان ابن جبرئیل » (۱۰۵۸–۱۰۲۱ میلادی) و برخی کابالیست اسپانیولی قرن سیزدهم، «بهیا بن آشر» را اولین اشخاصی می‌دانند که آئین مخفی و سری عهد عتیق را «کابالا» نامیدند. با این وجود مدارک و منابع بسیار قدیمی که برخی از آنها به قرن دوم میلادی بازمی‌گردند، وجود دارند که حاکی از نام‌هایی بجز «کابالا» بر آئین فوق هستند. با این وجود هم‌کنون اصطلاح «کابالا» وصف کننده تمرین آئین و دانش محرمانه یهود است.

مهمترین منابع و کتب کابالیستی که به عنوان ستون فقرات و پایه اصلی «آئین کابالا» درآمدند، شامل مجموعه کتب عبری «بهیر» (کتاب روشنایی) و «هیچالوت» (کاخ‌ها) می‌شوند که به قرن اول میلادی بازمی‌گردند. نهایتاً در قرن سیزدهم میلادی کتاب «زُهَر» نوشته شد که تفکر و شکل کنونی «آئین کابالا» را تشکیل داد.

بنابر سنت و عقاید کابالیستی، دانش کابالیست‌ها به صورت شفاهی از سوی سه شه‌پدر یعنی (ابراهیم، پسرش اسحاق و نوه‌اش یعقوب) و نیز دیگر پیامبران قوم یهود (معروف به نوئیم (נביאים)) و حکیمان و ربای‌های ارشد یهود منتقل شد. (مأخذ: ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد)

«مادام بلاواتسکي»، رهبر فرقۀ «تئوسوفي»، مدعي است که کابالا (قباله) در اصل کتابي است رمزگونه که از سوي خداوند به پيامبران، آدم و نوح و ابراهيم و موسي، نازل شد و حاوي دانش پنهان قوم بني‌اسرائيل بود. به ادعاي بلاواتسکي، نه تنها پيامبران بلکه تمامي شخصيت‌هاي مهم فرهنگي و سياسي و حتي نظامي تاريخ، چون افلاطون و ارسطو و اسکندر و غيره، دانش خود را از اين کتاب گرفته‌اند. مادام بلاواتسکي برخي از متفکرين غربي، چون اسپينوزا و بيکن و نيوتون، را از پيروان آئين کابالا مي‌داند.

 H. P. Blavatsky, The Theosophical Glossary, London: Theosophical Publishing Society, 1892. p. 168; Arthur Lillie, Madame Blavatsky and Her Theosophy, London: Swan Sonnenschein & Co., 1895, p. 194

درواقع براي تصوف يهودي، به عنوان يک مکتب مستقل فکري، پيشينۀ جدّي نمي‌توان يافت. مشارکت يهوديان در تفکرات دینی رازآميز و عرفاني به «فيلو اسکندراني» در اوايل سدۀ اول ميلادي مي‌رسد. ولي فيلو واضع مکتب جديد فکري نبود و کار او را بايد به ارائه انديشه‌هاي ديني يهود در قالب «فلسفۀ يوناني» و «فرهنگ هلني» محدود دانست. به عبارت ديگر، فيلو بيشتر يک متفکر هلني است تا يهودي. در دوران اسلامي نيز چنين است. جنبش‌هاي فکري گستردۀ عرفاني رازآميز که در فضاي فرهنگ اسلامي پديد شد بر يهوديان نيز تأثير گذارد و برخي متفکرين يهودي آشنا با مباحث عرفاني پديد شدند که مهم‌ترين آنان «ابويوسف يعقوب بن اسحاق القرقساني» (سدۀ چهارم هجري/ دهم ميلادي) است. قرقساني، ساکن بغداد، از متفکرين و نويسندگان برجستۀ قرائي است و به يهوديت تلمودي تعلق ندارد. دو کتاب اصلي او، کتاب الانوار و المراقب‌ و کتاب الرياض و الحدايق، نيز به زبان عربي است. (Judaica, 1971, vol. 10, p.1047)

جنبشي مذهبي و فرهنگي در دين يهود که در سدۀ (دوم هجري/ هشتم ميلادي) پديدار شد. رهبري اين جنبش با «عنان بن داوود» بود. عنان در حوالي سال‏هاي (135-159 قمری/ 754-775 میلادی)، مقارن با خلافت منصور عباسي، مي‌زيست و ساکن بغداد بود. پيروان او در آغاز به «عنانيه» شهرت داشتند و سپس «قرائيون» (Karaites) نام گرفتند. يهوديان به آنان «بني‌ مخرا» يا «بيله مخرا» (طايفۀ مخرا) مي‌گفتند. «مخرا» به معني «کتاب مقدس» است. علت آن است که ايشان تنها منبع شناخت و سلوک ديني را متون اصيل و اوليه ديني مي‌دانستند و منکر سنن شفاهي بودند که خاخامين يهودي در سده‌هاي اخير رواج داده بود. در سده‌هاي هفدهم و هيجدهم کانون اصلي قرائيون به کريمه و ليتواني انتقال يافت. در اواخر سده هيجدهم سرزمين‌هاي فوق به امپراتوري تزاري روسيه منضم شد. در زمان نيکلاي اول، رهبران قرائي به نزد مقامات تزاري رفتند و اعلام نمودند که آنان، برخلاف يهوديان خاخامي، مردمي صنعت‌گر و درستکار و از نظر سياسي اتباعي وفادارند. اين تمايز مورد توجه بيشتر دولتمردان روس قرار گرفت و در سال 1863 به قرائيون حقوق کامل شهروندي روسيه اعطا شد. در سال 1932 تعداد قرائيون روسيه ده هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در کريمهمی‏زيستند. در اين زمان حدود دو هزار نفر قرائي نيز در خارج از روسيه بودند: لهستان، استانبول، فلسطين، قاهره و عراق. در سال 1970 تعداد قرائيون ساکن اسرائيل هفت هزار نفر گزارش شده که به‌طور عمده در رمله سکونت دارند.

اوج توليد فکري يهوديان در عرصۀ انديشۀ عرفاني در دوران پيش از کابالا، دو رسالۀ «سِفر يصيرا» (آفرينش‌نامه) یا (Sefer Yezirah) و «سِفر بهيرا‌» (روشنايي ‏نامه) یا (Sefer ha-Bahir) است. اين دو رساله را بايد تلاشي دانست براي ارائه عقايد ديني- سياسي يهود در قالب مفاهيم عرفاني رايج در دنياي اسلام. بدينسان، مفاهيمي چون «نور»، «سلوک»، «تجلي»، «جدايي»، «وصل» و غيره به يهوديت راه يافت؛ نخستين تجلي نور در کوه طور بر موسي (ع) است و سپس داوود، نماد نور الهي، به حامل آن در دنياي زميني و «شخينا» (Shekhinah)، تجلي روحاني داوود، به حامل آن در دنياي ماوراء زميني بدل مي‌شود. اين همان اسطورۀ سياسي «خاندان داوود» است که اينک جامه رازآميز پوشيده است. اين ميراث نه چندان غني، که «قباله» (کابالا) خوانده مي‌شد، در سدۀ سيزدهم ميلادي به پيدايش تصوف يهودي انجاميد. تا زمان فوق، کابالا واژه‌اي عام بود و مصداقي مشخص نداشت. نه کتابي به اين نام در کار بود نه مکتبي جدّي از عرفان يهودي. از زمان تدوين کتاب زُهَر، در اواخر سدۀ سيزدهم ميلادي، واژۀ کابالا به‌طور عمده به اين کتاب اطلاق شد و پيروان اين مکتب جديد «کاباليست» نام گرفتند.

کابالا، تصوف يهودي، نيز به شدت متأثر از فرهنگ اسلامي است و حتي بسياري از مفاهيم آن شکل عبري مفاهيم رايج در فلسفه و عرفان اسلامي است. درواقع، انديشه‌پردازان مکتب کابالا، به دليل زندگي در فضاي فرهنگ اسلامي و آشنايي با زبان عربي، به اقتباس از متون مفصل عرفان اسلامي دست زدند و با تأويل‌هاي خود به آن روح و صبغه يهودي دادند. اين کاري است که يهوديان در شاخه‌هاي متنوع علم و دانش انجام دادند. براي نمونه، بايد به مفاهيم «هوخمه» (Hokhmah) (حکمت)، «کدِش» (Kodesh) (قدس)، «نِفِش» (Nefesh) (نفس)، «نِفِش مدبرت» (Nefesh Medabberet) (نفس مدبره)، «نِفِش سيخلت»(Nefesh Sikhlit) (نفس عاقله)، «نِفِش حي» (Nefesh Hayyah) (نفس حيات‌بخش)، «روح» (Ru’ah) و غيره در کابالا اشاره کرد. مکتب کابالا نيز به دو بخش «حکمت نظري» (Kabbalah iyyunit) و «حکمت عملي» (Kabbalah ma’asit) تقسيم مي‌شود. در تصوف کابالا بحث‌هاي مفصلي دربارۀ خداوند و خلقت وجود دارد که مشابه عرفان اسلامي است به ‏ويژه در تأکيد فراوان آن بر مفهوم «نور» و مراحل تجلي آن. آنچه از زاويۀ تحليل سياسي حائز اهميت است، «شيطان‌شناسي» (Demonology) و «پيام مسيحايي» (Messianism) اين مکتب است و دقيقاً اين مفاهيم است که کابالا را به عنوان يک ايدئولوژي سياسي معنادار مي‌کند.

نكتۀ قابل توجه در فرقۀ كابالا اینست كه برخلاف دین یهود كه هیچ گونه امكان ورود به آن وجود ندارد و كاملاً نژادی محسوب می‌شود، در آیین کابالا محدودیتی از بابت ورود وجود نداشته و از این‌رو رهبران این فرقه باجذب چهره‌های سرشناس هنری، ورزشی و سینمایی تلاش می‌كنند تا هر روز بر پیروان خود كه عموماً ازمیان قشر جوان هستند بیافزایند. درحال حاضر افرادی مثل «سناتور جان کری» (سناتور دمکرات امریکا)، «دیوید بکهام» (فوتبالیست) و همسرش «ویکتوریا ادامز» (خواننده و مدل)، «مدونا» (خواننده)، «بریتنی اسپیرز» (خواننده) و «دمی مور» (بازیگر) كه از چهره‌های معروف و پرطرفدار هستند عضو این فرقه شده‌اند و باتوجه به محبوبیتشان بخصوص دربین جوانان و نوجوانان به تبلیغ برای این فرقه می‌پردازند.

 

پيدايش کابالا

 سرآغاز طريقت «کابالا» به اوايل سدۀ سيزدهم ميلادي و به «اسحاق کور» (1160-1235) مي‌رسد. او در بندر «ناربون» (جنوب فرانسه) مي‌زيست و برخي نظرات عرفاني بيان مي‌داشت. تعاليم اسحاق کور چون ساير آموزش‏هاي عرفاني است که براي کمال معنوي مراتب مختلف قائل‏اند و سيري استعلايي را براي رسيدن به کمال مطلق پيشنهاد مي‌کنند. مفهوم «عين صوف» ساختۀ اوست. اين مفهوم را، که به معني «لايتناهي» است، اسحاق به معني خداوند به کار برد ولي بعدها به معني نظام هستي به‌طور عام به کار گرفته شد.

مأخذ: (Judaica, vol. 6, p. 535; vol. 9, pp. 35-36; vol. 10, p. 523)

دوران شهرت اسحاق کور در بندر ناربون مصادف است با سلطنت جيمز اول، شاه آراگون.(1213-1276)  جيمز اول از سال (627 قمری/ 1229 میلادی) به دولت‏هاي اسلامي «آندُلُس» هجوم برد و موجي از جنگ‏هاي صليبي را عليه اسپانياي اسلامي برانگيخت که «بازپس‌گيري» (Reconquista)  خوانده مي‌شد. در حوالي نيمۀ سدۀ سيزدهم ميلادي جيمز اول آراگون، که اينک به «جيمز فاتح» شهرت داشت، از قدرت‌هاي سياسي و نظامي درجه اول اروپا و از سرکردگان جنگ‏هاي صليبي به شمار مي‌رفت.

«جيمز فاتح» با «اليگارشي يهودي» رابطۀ نزديک داشت؛ وزير ماليه‌اش «يهودا لاوي» (جودا دلا کاوالريا) بود و در دربارش يهوديان ثروتمند ديگر نيز حضور داشتند. در تهاجم جيمز به سرزمين‏هاي اسلامي، اين يهوديان نقش مهمي ايفا ‌کردند و حکومت شهرهايي که به اشغال در مي‌آمد عموماً به ايشان واگذار مي‌شد. در اين زمان يک خاخام يهودي به ‏نام «موسي بن نهمان»، معروف به «نهمانيدس» (1194-1270)، در دربار جيمز حضور داشت که با‏ نام اسپانيايي «بناستروگ داپورتا» نيز شناخته مي‌شود. نهمانيدس «بزرگترين مقام ديني يهوديان عصر خود در اسپانيا» به ‏شمار مي‌رفت و در اسپانيا زماني که از «ربي»، به معناي مطلق کلمه، سخن مي‌رفت منظور نهمانيدس بود. نهمانيدس با «مه‌ير بن تودروس ابولافي»، يهودي قدرتمند آن زمان و رئيس يهوديان اسپانيا، دوستي نزديک داشت و مورد علاقه فراوان و مشاور جيمز اول بود. مأخذ:

(Judaica, vol. 12, pp. 774-775; H. H. Ben-Sasson [ed.], A History of the Jewish People, Harvard University)

نهمانيدس، با الهام از نظرات اسحاق کور، در شهر گرونا يک مرکز فعال تصوف يهودي ايجاد کرد. مرکز فوق در پيدايش فرقۀ کابالا، اشاعۀ آن در سراسر «شبه جزيرۀ ايبري» و توليد انبوهي از رساله‌هاي کابالي نقش اصلي را ايفا نمود. مورخين يهودي جايگاه نهمانيدس را در پيدايش و اشاعه کابالا مهم و تعيين‌کننده مي‌دانند. تأليفات نهمانيدس حدود 50 کتاب و رساله در سه زمينه تفسير تورات، فقه تلمودي و کابالاست. رساله‌هاي نهمانيدس تا سال 1325 ميلادي منبع اصلي تغذيه فکري کاباليست‌ها بود.

تصوف کابالا مدعي شناخت خداوند، آفرينش و رازهاي نظام هستي بود؛ تکاپويي ذهني که براي هر انسان جاذبۀ شگرف دارد. انديشه‌پردازان و گردانندگان فرقۀ کابالا مدعي‌ بودند که اين طريقت مکمل تورات است؛ اسراري است که خداوند به‌طور شفاهي و خصوصي به موسي ابلاغ کرد تا تنها در اختيار محرمان «قوم برگزيده» قرار گيرد. دين يهود پوسته‌اي است آشکار و همه‌فهم از مفاهيم رازآميز هستي که قلب ناشناخته آن کابالاست. اين اسرار از زمان موسي، نسل به نسل، در خواصي از يهوديان به ميراث ماند تا به امروز رسيد. عنوان کابالا (قباله) ناظر به دعوي کهنسالي ميراث فوق است. اين ادعا در فضاي آن روز قارۀ اروپا، که ساحري و کيمياگري بازار گرم داشت، جاذبه‌اي شگرف يافت و تأثيري چنان عميق برجاي نهاد که تا به امروز پابرجاست.

مکتب کابالا کارکرد احياء و ترويج آرمان‏هاي مسيحايي را به دست گرفت و اين آرمان‏ها در بنياد تحريکات جنگ‌افروزانه صليبي سدۀ سيزدهم و تکاپوهاي شِبه‌صليبي و نو‌صليبي سده‌هاي پسين جاي داشت. در سدۀ چهاردهم ميلادي، هسته‌هاي فرقۀ کابالا در جوامع يهودي سراسر جهان، به‏ ويژه در بنادر ايتاليا، گسترده شد. از طريق ايتاليا، که قلب جهان مسيحيت به شمار مي‌رفت، پيشگويي‏هاي اسرارآميز درباره ظهور قريب‌الوقوع مسيح و استقرار سلطنت جهاني او، به مرکزيت بيت‌المقدس، رواج يافت و دربار پاپ در رم و ساير کانون‏هاي فکري و سياسي دنياي مسيحي را به شدت متأثر ساخت. در تمامي اين دوران منجمين بانفوذ يهودي، يکي پس از ديگري، دربارۀ ظهور قريب‌الوقوع «ماشي‌يَح» (مسيح) پيشگويي مي‌کردند. يک «نمونه گرسونيدس،» (نوه نهمانيدس)، است که ظهور مسيح بن داوود را در سال 1358میلادی پيش‌بيني مي‌کرد.

 

 کتاب زُهَر

 در اواخر سدۀ سيزدهم ميلادي، با تدوين «کتاب زُهَر» (Sefer ha-Zohar) تصوف رازآميز کابالا به صورت يک نظام فکري و عملي سامان‌يافته و منسجم درآمد و شکل نهايي خود را يافت. اين کتاب را «موسي بن شم تاو لئوني» (1240-1305) در سال‏هاي (1280-1286) نوشت. «زُهَر»، به معني «درخشش» و «جلال»، با واژه‌‏هاي مشابه در زبان عربي خويشاوند است. کتاب زُهَر نوشته‌هايي است در تفسير و تأويل تورات و ساير کتب مندرج در عهد عتيق به زبان «آرامي». اين کتاب به شيوۀ متون عرفاني رايج در دنياي اسلام تدوين شده که از زبان نماد و تمثيل و داستان‏هاي رازآميز براي بيان عقايد خود بهره مي‌بردند.

«موسي لئوني» براي معتبر کردن کتاب خود، آن را به گذشته‌هاي دور، به خاخامي به‏ نام «شمعون بن يوحاي» منتسب کرد که گويا در سدۀ دوم ميلادي مي‌زيست: شمعون بن يوحاي از چنگ رومي‌ها مي‌گريزد، به مدت 13 سال در غاري پناه مي‌گيرد، در اين مدت به عبادت و تفکر مي‌پردازد و سرانجام رازهاي هستي بر او آشکار مي‌شود. موسي به‌کلي منکر تدوين اين کتاب بود و ادعا مي کرد يک زن يهودي و دخترش برخي دستنوشته‌هاي قديمي را در اختيار او نهادند و وي در ميان آنها کتاب زُهَر را يافت.

اصالت اين کتاب از همان ابتدا مورد ترديد قرار گرفت و از جمله زن و دختر فوق منکر داستان موسي لئوني شدند. مضمون کتاب و اشارات تاريخي آن نيز قدمت منتسب به آن را مردود مي‌سازد. براي نمونه، بسياري از شخصيت‌هايي که در کتاب زُهَر از آنان ياد شده معاصر شمعون بن يوحاي فوق‌الذکر نبودند. امروزه محققين، اعم از يهودي و غيريهودي، ترديدي ندارند که کتاب زُهَر در فاصلۀ سال‏هاي (1270 تا 1300) ميلادي تدوين شده و مصنف آن موسي لئوني است.

مأخذ: ( Judaica, vol. 5, p. 1478; vol. 16, pp. 1208-1209)

انتشار کتاب زُهَر يک‌باره صورت نگرفت. ابتدا برخي يهوديان نامدار، به ‏ويژه «تودورس ابولافي»، در آثارشان به بخش‏هاي کوتاهي از زُهَر، به عنوان يک اثر کهن و معتبر و ناياب که گويا تنها در دسترس برخي خواص است، استناد کردند و همگان را تشنه آن نمودند. به‌تدريج و در يک دورۀ نسبتاً طولاني فصل‌هايي از کتاب زُهَر در محافل کابالي آشکار شد. در سدۀ شانزدهم نسخ دستنويس زُهَر در کانون‏هاي فرهنگي اروپا پخش شد و سرانجام در سال‏هاي (1558-1560) به چاپ رسيد.

اين کتاب در سدۀ شانزدهم به زبان‏هاي لاتين و عبري ترجمه و منتشر شد. در سال‏هاي (1945-1958) متن کامل زُهَر به همراه ترجمۀ عبري، حواشي و توضيحات و اضافات در 22 جلد در اورشليم به چاپ رسيد. در سال‏هاي (1933-1934) ترجمۀ انگليسي متن کامل زُهَر در پنج جلد در لندن منتشر شد. اين ترجمه در سال 1978 تجديد چاپ شد.

Harry Sperling, Maurice Simon, Paul Philip Levertoff (Translators), The Zohar, Introduction by J. Abelson, London, England: Soncino Press, 1933—1934, 5 vols., reprinted 1978

در سال 2003 دانشگاه استانفورد ترجمۀ منقحي از کتاب زُهَر در دو جلد منتشر کرد.

(The Zohar: Pritzker Edition, translated with commentary by Daniel C. Matt, Stanford University Press, 2003, 2 vol (536 pp. + 496 pp., $ 90.00

کتاب زُهَر مشتمل بر 24 فصل است. بخش عمدۀ اين اثر شرح گفتگوهاي شمعون بن يوحاي با حلقه مريدان و شاگردانش است که در آن مکاشفات خود و رازهاي هستي را فاش مي‌کند. اين فصل‌ها نام‌هايي چون «ايدرا ربا»(Idra Rabba) (مجمع بزرگ)، «ايدرا زوتا»(Idra Zuta) (مجمع کوچک)، «راز درازين»(Raza de-Razin) (راز رازها)، «ستري توره» (Sitrei Torah) (اسرار تورات) و غيره را بر خود دارد. اين مجموعه شامل حدود دو هزار صفحه چاپي است ولي پيروان فرقه کابالا مدعي‌اند که اين تنها بخش کوچکي از کتاب اصلي است که در گذشته‌هاي دور چهل شتر آن را حمل مي‌کرد. کاباليست‌ها کتاب زُهَر را به سان کشتي نوح مي‌دانند که حاملين خود را از توفان نجات مي‌دهد؛ خداوند نخستين بار از طريق شعلۀ آتش خود را بر موسي ظاهر کرد، ولي بر موسی‌هاي پسين از طريق «نور توره» ظهور مي‌کند و آن انکشاف رازهاي «قباله» (کابالا) است.

مفاهيم رازآميز اين کتاب سرشار از پيشگويي دربارۀ سرنوشت و «رسالت الهي» و آيندۀ قوم يهود است. پيشگويي‏هاي کتاب، از آنجا که به شمعون بن يوحاي در سدۀ دوّم ميلادي نسبت داده مي‌شود، طبعاً حيرت‌انگيز است و اعتماد خواننده را به پيشگويي‏هاي آينده‌اي که رخ نداده جلب مي‌کند. در کتاب زُهَر وضع کنوني يهوديان «دوران گذار» توصيف شده که سرآغاز دوران ظهور مسيح است. ابتدا موسي ظهور خواهد کرد و راه را براي ظهور دو مسيح خواهد گشود: مسيح بن يوسف و مسيح بن داوود. نام مسيح بن يوسف، که با عيسي بن مريم (ع) انطباق دارد، طبعاً اعتماد مسيحيان را به اين پيشگويي جلب مي‌کرد. مسيح بن داوود نيز همان «مسيح موعود» (ماشي‌يَح) يهوديان است. بدينسان، تصوف کابالا از همان آغاز اين توانايي بالقوه را داشت که به طريقتي مشترک در ميان مسيحيان و يهوديان بدل شود.

 

 کابالا و مسيح‌گرايي اروپايي

 از نيمۀ دوم سدۀ پانزدهم ميلادي کاباليست‌هاي يهودي به تدوين برخي رساله‌هاي کابالي منطبق با زبان و فرهنگ مسيحيان دست زدند. اين رساله‌ها در ايتاليا و به‏ ويژه در کانون فرهنگي «خاندان مديچي» در فلورانسبسيار مؤثر بود. به ‏نوشتۀ دائرة‌المعارف يهود، محافل فرهنگي رنسانس عميقاً باور کردند که در رساله‌هاي کابالي به منابع اصيل و دست اول رازهاي کهن هستي دست يافته‌اند؛ رساله‌هاي گمشده‌اي که اينک پديدار شده و به کمک آن نه تنها مي‌توان به اسرار نوشته‌هاي افلاطون و ساير متفکرين يونان باستان پي برد، بلکه رازهاي مسيحيت را نيز مي‌توان شناخت. (مأخذ: Judaica, vol. 10, p. 643) در سده‌هاي شانزدهم و هفدهم ميلادي فرقۀ کابالا در تمامي مراکز مهم قارۀ اروپا گسترده شد. مورخين دانشگاه عبري اورشليم اين گسترش را به «قدرت خلاقه»، «نيروي معنوي» و «توانمندي رواني» مارانوها (يهوديان مخفي) نسبت مي‌دهند.

(مأخذ: Ben-Sasson, ibid, p. 695)

بدينسان، مکتب کابالا به نيروي متنفذ سياسي در ميان مسيحيان بدل شد که بر آرمان‏هاي مسيحايي و صليبي جديد دامن مي‌زد و طلوع قريب‌الوقوع دولت جهاني اروپاييان را نويد مي‌داد. به تأثير از اين موج، بسياري از متفکران اروپايي به اين نتيجه رسيدند که بايد آرمان ظهور مسيح را با مفاهيم رازآميز شناخت و تنها منبع معتبر براي اين شناخت رساله‌هاي کابالي است. در نتيجه، رويکردي گسترده به فراگيري زبان عبري، به‏ ويژه درايتاليا، آغاز شد.

«پيکو ميراندولا» از نامدار‌ترين و مؤثرترين چهره‌هاي فکري رنسانس، به عنوان «پدر کاباليسم مسيحي» شناخته مي‌شود. او در عين حال از بنيانگذاران دانش شرق‌شناسي اروپا نيز به ‏شمار مي‌رود. اين به دليل پيوند پيکو با گروهي از يهوديان است که در پيرامون او حضور داشتند. برخي از استادان و دوستان يهودي پيکو عبارتند از: «يوحنان المانو»، «فلاويوس ميتريداتس» و «اليا دلمديگو». به دليل اين پيوندها، پيکو دلا ميراندولا به نخستين چهرۀ‌ فرهنگي اروپا بدل شد که به «دانش رازآميز يهود» و رساله‌هاي کابالي شيفتگي داشت. دلمديگو برخي متون عبري را براي پيکو ترجمه کرد. ميتريداتس به وي زبان‏هاي عربي و آرامي آموخت و براي او تعداد زيادي از رساله‌هاي کابالي را به لاتين ترجمه کرد. مهم‌ترين اقدام پيکو ارائه 900 تز به علماي ديني مسيحي در شهر «رم» در سال 1486 بود. يکي از اين تزها چنين است: «هيچ علمي چون جادو و کابالا حقانيت مسيح را بر ما ثابت نمي‌کند.» هر چند اين تز پيکو از سوي کليسا مردود شناخته شد، معهذا ادعاها و تبليغات او در جلب توجه مسيحيان به مکتب کابالا بسيار مؤثر بود و رساله‌هايي که دوستان يهودي او، به ‏ويژه ميتريداتس، به لاتين ترجمه کردند به منبع تغذيه فکري کاباليسم مسيحي بدل شد.

مأخذ: (Judaica, vol. 10, pp. 643- 644; vol. 13, pp. 500-501)

پس از پيکو، «يوهانس روشلين»، عبري‌شناس نامدار دربار فردريک سوم، در ترويج کابالا در محافل فکري مسيحيان نقشي برجسته داشت. روشلين در سال 1490 در ايتاليا با پيکو ديدار کرد و تحت تأثير او به کابالا علاقمند شد. روشلين کتاب‏هاي «درباره نام‌هاي سحرآميز» (1494) و «درباره علم کابالا» (1517) را نوشت. در اين زمان، «پل ريچيوس»، يهودي مسيحي شده و پزشک دربار امپراتور ماکزيميليان نيز به نگارش کتاب‏هايي در زمينۀ کابالا اشتغال داشت. (مأخذ: ibid, vol. 14, p. 110) نوشته‌هاي پيکو و روشلين، که دو شخصيت درجه اول فرهنگي اروپاي آن روز به‏ شمار مي‌رفتند، تأثير عميقي بر جاي نهاد و توجه محافل اشرافي و فرهنگي اروپا را به اين طريقت جادويي نوظهور جلب کرد.

(مأخذ: ibid, vol. 10, p. 644)

در نيمۀ دوم سدۀ شانزدهم، عقايد رازآميز کابالي چنان در محافل مسيحي جاذبه داشت که حتي برخي شخصيت‌هاي مهم ديني چون «کاردينال اگيديو ويتربو» و «فرانسيسکو گئورگيوي ونيزي» در آثار خود به تکرار مضامين و مفاهيم کابالي پرداختند. در اين زمان، کتاب زُهَر به اثري نامدار بدل شد و ارجاع به آن رواج فراوان يافت. سرانجام، کار بدانجا کشيد که «گيوم پاستل فرانسوي»، يکي از شخصيت‌هاي متنفذ رنسانس، به ترجمه و انتشار کتاب زُهَر به لاتين دست زد و به همراه آن شرح مفصل خود را نيز انتشار داد. اين در حالي است که ترجمۀ عبري زُهَر هنوز منتشر نشده بود.

(مأخذ: ibid, p. 645)

 

کاباليسم لوريايي

 «ربي اسحاق لوريا» (1534-1572)، انديشه‌پرداز جديد کاباليسم، در اين زمان پديدار شد و کانون اصلي اين مکتب در ايتاليا و در پيرامون لوريا و شاگردانش تمرکز يافت.

«اسحاق بن سليمان لوريا» به يک خاندان سرشناس يهودي تعلق داشت که شاخه‌هاي آن در بسياري از کشورهاي اروپايي و اسلامي گسترده بود. برادر او، «مردخاي»، پيمانکار مالياتي ثروتمندی در فرانسه بود. اسحاق در نوجواني به مصر رفت و مدتي در جزيره‌اي در نزديکي قاهره که به عمو و پدرزنش تعلق داشت زيست. در اين دوران بود که لوريا به انديشه‌پرداز کابالي و يکي از رهبران اصلي اين فرقه بدل شد.

انديشه‌هاي لوريا، در کنار کتاب زُهَر، يکي از دو منبع اصلي فکري کابالا به شمار مي‌رود. هستي‌شناسي جديد کابالي و ترسيم جهان به صورت «عين صوف» کار اسحاق لوريا است. انديشۀ اسارت «زمزم» (اخگر الهي) به دست «سيترا اهرا» (نيروهاي شيطاني) که بر سرزمين «کليپت»(Kellipot)  (خلافت اسلام) حکم مي‌رانند در اين مفهوم تبلور يافت. فرآيند ديالکتيکي رهايي «زمزم»، که «تيکون» (Tikkun) (نوزايي) ناميده مي‌شود، نيز متعلق به لورياست. (مأخذ: ibid, vol. 10, p. 547) مفهوم کابالي تيکون، که احتمالاً از «کون» (شدن) در عرفان اسلامي اخذ شده، سراسر تاريخ قوم يهود را به صورت فرآيند مسيحايي در راه تحقق مأموريت الهي ترسيم مي‌کند.

در انديشۀ لوريا، زن جايگاهي خاص مي‌يابد. مفهوم «شخينا» در انديشۀ کابالي پيش‌تر به معني «تجلي روحاني داوود» بود. در کاباليسم لوريايي، اين مفهوم به نمادي مؤنث بدل شد. در ماجراي هبوط «انسان قديم» (آدم کدمن)، که با هبوط قوم يهود انطباق مي‌يابد، نيروهاي شيطاني «ملخ» (ملک، پادشاه) را از «شخينا» يا «صفيرا ملخوت»
(Shekhinah, Sefirah Malkhut) (ملکه) جدا مي‌کنند. تمامي تکاپوي پسين براي رسيدن به «شخينا» و وصل شدن به اوست. تبديل شخينا به نماد مؤنث و تأويل فرايند عرفاني جدايي و وصل با مفاهيم مشخص جنسي، بعدها در بنياد تصوف جنسي يعقوب فرانک و فرقه‌هاي مشابه در سدۀ بيستم ميلادي قرار گرفت. در مکتب لوريايي کابالا، هبوط آدم تنها به دليل گناه نيست؛ بلکه براي انجام مأموريت الهي معيني است و آن گردآوري اخگرهايي است که در سرزمين «خلافت» فروافتاده و اسير آن شده اند. (مأخذ: ibid, p. 619) 

پيروان لوريا او را مسيح بن يوسف مي‌دانستند که راه را براي ظهور مسيح اصلي، مسيح بن داوود (سلطان موعود قوم يهود)، هموار کرد. (مأخذ: ibid, p. 548) بدينسان، کاباليست‌هاي يهودي و محافل مسيحي متأثر از آنان، که کم نبودند، با انتظار ظهور قريب‌الوقوع مسيح بن داوود به سدۀ هفدهم گام نهادند. در نيمۀ اول سدۀ هفدهم، کانون اصلي اين مسيح‌گرايي در بندر آمستردام متمرکز بود و با اليگارشي ماوراء بحار هلند پيوند تنگاتنگ داشت. در اين زمان، بخش مهمي از تکاپوي چاپخانه‌هاي آمستردام بر اشاعۀ آرمان ظهور مسيح و افسانۀ «ده سبط گمشدۀ بني‌اسرائيل» متمرکز بود.

در دوران استقرار مرکز فرقۀ کابالا در آمستردام، فرآيند «تيکون»، يعني جنگ با نيروهاي شيطاني (سيترا اهرا) مستقر در سرزمين «کليپت» (خلافت)، به شدت برجسته شد و جايگاه اصلي را در مکتب کابالا يافت. (مأخذ: ibid, p. 551) در اين زمان، کاباليسم به شکلي آشکار به ايدئولوژي جنگ با جهان اسلام بدل شد، «شيطا‌ن‌شناسي» به يکي از اشتغالات فکري دائم رهبران فرقۀ کابالا بدل گرديد و رساله‌هاي متعدد در اين زمينه انتشار يافت.

 

کاباليسم در خاورميانه و شمال آفريقا

 در سدۀ هفدهم، از طريق افرادي چون «حييم بن عطار مراکشي» و «شالوم (سليم) بن يوسف شبّازي»، شاعر نامدار يهودي ساکن يمن، فرقۀ کابالا در شمال آفريقا و يمن گسترش يافت. در اين دوران در تونس و الجزاير نيز برخي چهره‌هاي سرشناس يهودي رهبري حلقه‌هاي کابالا را به دست داشتند. «مردخاي بن موسي ساسون بغدادي» در بغداد حلقۀ متنفذي از فرقۀ کابالا پديد ساخت که تا سدۀ بيستم در منطقه حضور داشت. «اسحاق بن موسي» نيز در «روستاي حرير» (اربيل کردستان) مستقر شد و خاندان حريري را بنيان نهاد. يکي از پسران اسحاق، به ‏نام «پيناس»، در ماجراي «شابتاي زوي» شرکت فعال داشت. دو پسر ديگر او، به‏ نام‏هاي حييم و اسحاق، خاخام‌هاي شهر رواندوز اربيل بودند. اعضاي خاندان حريري در تمامي سده‌هاي هيجدهم و نوزدهم در کردستان فعال بودند و از رهبران فرقۀ کابالا در بين‌النهرين به شمار مي‌رفتند.

)مأخذ: (ibid, vol. 7, p. 1339; vol. 10, pp. 552-554

در نيمۀ دوم سدۀ هيجدهم، «خاخام شلوم شرابي» (1720-1777)، که به يک خانوادۀ يهودي مستقر در يمن تعلق داشت، در بيت‌المقدس مستقر شد و به رهبر معنوي فرقۀ کابالا در شمال آفريقا و به تعبير دائرة‌المعارف يهود «در سراسر مشرق‌زمين» بدل شد. طريقت شرابي به مشرب صوفيان مسلمان شباهت آشکار داشت. در پيرامون او گروهي از شاگردان زبده حضور داشتند که سران فرقه او به شمار مي‌رفتند. بدينسان، بيت‌المقدس به يکي از کانون‏هاي مهم توليد صوفيان يهودي و تکاپوي آنان در شمال آفريقا و سراسر مشرق زمين بدل شد. با توجه به پيشينۀ تاريخي و فضاي فکري و سياسي مکتب کابالا، روشن است که اين کانون مي‌توانست تأثيرات جدي بر فرقه‌هاي اهل تصوف داشته باشد و به منبع الهام انواع مدعيان مهدويت در ميان مسلمانان بدل گردد. دائرة‌المعارف يهود مي‌نويسد: «اقتدار تفوق‌آميز اين حلقه به سرعت در تمامي کشورهاي اسلامي تثبيت شد و مواضعي بسيار نيرومند کسب کرد.» طريقت شرابي تا سدۀ بيستم در بيت‌المقدس مستقر بود.

)مأخذ: (ibid, vol. 10, pp. 553-554; vol. 14, pp. 1307-1308

 

شابتاي زوي و فرقه دونمه

 فضاي پرهياهوي مسيحايي که در حوالي نيمۀ سدۀ هفدهم آفريده شد و به انقلاب پوريتاني انگليس و موج گستردۀ انتقال نيروي انساني به قارۀ آمريکا پيوند خورد، طبعاً بايد «مسيح» خود را مي‌آفريد. چنين بود که در سال 1665‌ «شابتاي زوي» ظهور کرد.

شابتاي زوي (1626-1676) در بنادر غربي عثماني «ظهور» کرد؛ نخست ادعا کرد که مسيح است ولي مدتي بعد، در زندان عثماني، ادعاي خدايي نمود. کمي بعد به اسلام گرويد. پيروان شابتاي يهودياني بودند که به بازار او رونق مي‌دادند. با گروش شابتاي به اسلام، پيروان يهودي او نيز «مسلمان» شدند و چون مارانوهاي مسيحي فرقه‌اي از يهوديان مخفي را در جهان اسلام بنيان نهادند که «دونمه» ناميده مي‌شوند. سير تکوين ماجراي شابتاي زوي و دعاوي او و ترکيب پيروانش پيش‌نمونۀ ظهور سه «پيامبر» دروغين و نامدار ديگر در دو سدۀ‌ پسين است: «ياکوب فرانک» در شرق اروپا، «نمود» در هند و «علي‌محمد باب» در ايران.

شابتاي زوي از حمايت يک پيامبر دروغين به ‏نام «ناتان‌ غزه‌اي» برخوردار بود و درواقع تکاپوي اين دو سناريوي واحدي را رقم زد. نام اصلي ناتان غزه‌اي (1643-1680) «آبراهام ناتان لوي» است. پدرش خاخامي سرشناس با گرايش‏هاي کابالي بود و رئيس يهوديان اشکنازي مقيم بيت‌المقدس به ‏شمار مي‌رفت. ناتان در سال 1663 با دختر يک تاجر ثروتمند يهودي مقيم غزه ازدواج کرد و در اين بندر اقامت گزيد. او از اين زمان به مطالعۀ رساله‌هاي کابالا پرداخت، از مريدان طريقت اسحاق لوريا شد و به مناسک و اعمال رازآميز روي آورد. مدتي بعد مدعي شد که در حال مکاشفه صداي خداوند را شنيده که اعلام کرده شابتاي زوي مسيح بن داوود است و ناتان پيامبر اوست.

کاباليست‌ها و مروجين مسيحي آرمان‏هاي مسيحايي آتش اين دسيسه را شعله‌ور مي‌ساختند. آنان «ظهور» شابتاي را تأييدي بر پيشگويي‏هاي قبلي دال بر ظهور مسيح در سال 1666 ميلادي يافتند. به دليل تبليغات کانون مقتدر زرسالاري يهودي مستقر در آمستردام، از تابستان 1665 داستان خروج شابتاي زوي، آميخته با افسانه‌هاي تحريک‌کننده مسيحايي، از طريق آمستردام در انگلستان و سراسر اروپا پخش شد. گفته مي‌شد «اسباط ده‌گانه بني‌اسرائيل» خروج کرده‌اند، مکه را تصرف نموده و اکنون با سپاهيان خود در صحراي عربستان عازم اشغال ايران‌اند.
(مأخذ: ibid, vol. 14, p. 1226) از اين زمان نويسندگان يهودي مارانو و چاپخانه‌هاي هلند و ايتاليا تکاپويي شديد را آغاز کردند؛ در طول سال 1666 ميلادي تبليغات گسترده‌ و حيرت‌انگيز انتشاراتي، در مقياس توانايي‏هاي صنعت چاپ و نشر آن زمان، به سود شابتاي صورت گرفت و رساله‌هاي متعدد به زبان‏هاي هلندي، انگليسي، آلماني و ايتاليايي درباره خروج شابتاي زوي و کرامات و تعاليم او در سراسر اروپا منتشر شد. تصوير روي جلد برخي از اين رساله‌ها در دائرة‌المعارف يهود مندرج است. براي نمونه، در آلمان تصاويري پخش شد که شابتاي زوي، پادشاه «ده سبط گمشدۀ بني‌اسرائيل»، را سوار بر اسب و ايستاده بر روي تپه‌اي نشان مي‌داد در حالي که در زير پاي او ارتش صليبي در حال هجوم است و ارتش مسلمانان در حال گريز. کمي بعد در آمستردام رساله‌اي منتشر شد که ظهور مسيح را اعلام مي‌کرد. در اين رساله نقاشي از شابتاي زوي مندرج است در حالي‌که بر تخت سلطنت تکيه زده، تاجي بزرگ بر فراز سر اوست و درباريان در پيرامونش ايستاده‌اند. بر روي جلد رساله ديگر (چاپ آمستردام)، که بر آن تصوير تاج شابتاي مندرج است، اين عبارت را مي‌خوانيم: «شابتاي زوي، پادشاه اسرائيل و مسيحِ خداوند يعقوب» تاريخ چاپ اين رساله «سال اول احياي پيامبري و سلطنت» است.

(مأخذ: Judaica, vol. 14, pp. 1225, 1229, 1243)

چنين بود که ماجراي شابتاي زوي موجي بزرگ را در اروپا پديد ساخت و تعداد کثيري از مردم فقير مسيحي، حتي از طريق فروش خانه و وسايل زندگي خود، گروه گروه راهي زيارت بيت‌المقدس شدند. (مأخذ: ibid, p. 1234) تحريک فوق‌العادۀ آرمان‏هاي مسيحايي در قارۀ اروپا يکي از دستاوردهاي ماجراي شابتاي زوي است.

 پس از مدتي، ماجراي شابتاي توجه مقامات دولتي عثماني را جلب کرد و واکنش آنان را بر‌انگيخت. «احمد کوپرولو»، صدراعظم مقتدر و مصلح عثماني، دستور دستگيري شابتاي را صادر کرد. شابتاي را به استانبول و نزد صدراعظم بردند. احمد کوپرولو ماجراي شابتاي را جدّي نگرفت. او ماهيت سياسي ماجراي شابتاي زوي را درنيافت و آن را يک داعيۀ ديني متعارف و احتمالاً ناشي از عدم تعادل رواني شابتاي دانست. ادعاي مسيحايي شابتاي در چارچوب فرهنگ و عقايد ديني يهود بود و به مسلمانان ارتباط نداشت. دعوي سلطنت او بر «بني‌اسرائيل» حقير و احمقانه جلوه مي‌کرد. قطعاً شابتاي در ديدار با کوپرولو رفتاری عاجزانه داشت زيرا بر او سخت نگرفتند و تنها وي را حبس کردند. اندکي بعد، شابتاي، داوطلبانه، به اسلام گرويد و در 15 سپتامبر 1666 در حضور سلطان محمد چهارم و اعضاي دربار او اعلام مسلماني کرد. سلطان، که «فردي عميقاً مذهبي بود»، تحت تأثير گروش شابتاي قرار گرفت، ساده‌دلانه نام «عزيز محمد افندي» را بر او نهاد و به وي لقب «کپچي باشي» و مقرري روزانه‌اي به مبلغ 150 پياستر اعطا کرد. (مأخذ: ibid, p. 1237)

شابتاي زوي پس از اعلام مسلماني در آدريانوپول و سپس در استانبول ساکن شد و زندگي دوگانه‌اي در پيش گرفت. او در ظاهر مناسک اسلامي را انجام مي‌داد ولي در خفا يهودي بود. شابتاي اينک در رأس فرقه‌اي از يهوديان مخفي جاي داشت که به تأسي از او به اسلام گرويده بودند. دائرة‌المعارف يهود مي‌نويسد: «همگي آنان يهوديان پنهاني بودند که به‌ مثابه يک گروه جنگجويان مخفي عليه خليفه عمل مي‌کردند.»
(مأخذ: ibid, p. 1239) شابتاي زوي در مراسم پنهاني فرقه، که داراي صبغۀ کاملا يهودي بود، حضور مي‌يافت و نمايندگان و سخنگويان اصلي او، و در رأس آنها ناتان غزه‌اي، رسماً يهودي بودند. (مأخذ: ibid, p. 1240)  شابتاي زوي، که اينک مورد علاقه و لطف سلطان بود، با فرقه‌هاي دراويش مسلمان عثماني نيز رابطه برقرار کرد؛ با تلاش او و اعضاي فرقه‌اش آداب و عقايد جديدي در ميان برخي از فرقه‌هاي دراويش شکل گرفت که آميخته‌اي از تصوف سنتي اسلامي و عقايد و مناسک يهودي بود.

مناسک فرقۀ شابتاي آميخته با هرزگي جنسي بود. بعدها، اين گرايش در فرقه ياکوب فرانک بارزتر شد. پس از مدتي راز تکاپوي فرقۀ شابتاي آشکار شد و در اوت 1672 شابتاي زوي و برخي از پيروانش به دليل ترويج هرزگي جنسي در ميان مسلمانان دستگير شدند. در ژانويه 1673، احمد کوپرولو شابتاي و سران فرقه‌اش را به منطقه دولسينو در آلباني تبعيد کرد. در دوران تبعيد شابتاي نيز پيروان او در کسوت مسلمانان به زيارتش مي‌رفتند. در 17 سپتامبر 1676، شابتاي زوي در پنجاه سالگي در آلباني درگذشت. (مأخذ: ibid, pp. 1240-1241)

اعلام مسلماني شابتاي زوي نه تنها ناتان را در غزه ساکت نکرد، بلکه او با همان حدت و شدت پيشين به اعلام «مکاشفات» و انجام رسالت «پيامبري» خود ادامه داد. ناتان غزه‌اي با اتکاء به پشتوانه‌اي غني از متون عبري و نمونه‌هاي فراوان از تاريخ قوم يهود، انديشه‌پرداز اين موج جديد شد و راه آينده را به روشني به پيروان شابتاي نشان داد. به ‏نوشتۀ دائرة‌المعارف يهود، شابتاي زوي انديشه‌پرداز نبود و تفکر منسجم نداشت؛ اين ناتان بود که به جعل يک مکتب از عقايد منتسب به شابتاي دست زد؛ مکتبي که تداوم کاباليسم پيشين به شمار مي‌رود. (مأخذ:  ibid, p. 1241) در زمان مرگ شابتاي، ناتان در صوفيه بود. او به سيروسياحت در اروپا پرداخت و چنين تبليغ کرد که شابتاي نمرده، بلکه از نظرها پنهان شده و به هجرتي رازآميز در «انوار آسماني» رفته و زماني که «خداي اسرائيل» مشيت کند بار ديگر ظهور خواهد کرد. ناتان غزه‌اي در 11 ژانويه 1680، سه سال پس از شابتاي، در مقدونيه درگذشت. (مأخذ: ibid, vol. 12, pp. 863-866; vol. 14, pp. 1239, 1241)

نظريات ناتان غزه‌اي جامه ايدئولوژيکي است بر سياست نفوذ به درون ساختار سياسي و اقتصادي و فرهنگي سرزمين‌هاي مسلمان و تسخير آن از درون. پس از اعلام مسلماني شابتاي، ناتان غزه‌اي توجيه نظري اين دگرگوني را آغاز کرد. او اعلام کرد که گروش شابتاي به اسلام انجام يک «مأموريت» (رسالت) جديد است و هدف از آن «برافروختن اخگر مقدس در ميان کفار (مسلمانان) است.» دائرة‌المعارف يهود هستۀ اصلي نظريه‌پردازي ناتان را چنين بيان مي‌دارد:

رسالت اصلي ملت يهود افروختن اخگرهاي مقدسي است که در روح آنان وجود دارد. ولي اخگرهايي وجود دارد که افروختن آن تنها کار مسيح است. لذا، مسيح (شابتاي زوي) براي انجام اين رسالت به «قلمرو خليفه» وارد شده؛ «ظاهراً در برابر او تسليم شده ولي درواقع در حال انجام واپسين و دشوارترين بخش مأموريت خود است و آن تسخير خليفه از درون است. او براي انجام اين مأموريت مانند يک جاسوس عمل مي‌کند که به درون سپاه دشمن اعزام شده»؛ اين«مبارزه‌اي در درون سرزمين شيطان است.»‌ بنابراين، مسلمان شدن شابتاي به معني ارتداد از دين يهود نيست بلکه بغرنج‌ترين چهرۀ مأموريت مسيحايي اوست. به ‏نوشتۀ دائرة‌المعارف يهود، بدينسان ناتان غزه‌اي «الهيات شابتايي» را توسعه بخشيد و «بنيادهاي ايدئولوژي» پيروان شابتاي را «براي يکصد سال آينده» پي ريخت.(مأخذ: ibid, vol. 14, p. 1238) به اين دليل است که منابع يهودي مکتب جديدالاسلامي شابتاي را «ارتداد رازگونه» (Mystical Apostasy) مي‌خوانند؛ يعني آن‌گونه ارتداد از دين يهود که راز و رمزي در آن نهفته است.

تعداد يهودياني که در سال 1666 به پيروي از شابتاي زوي اعلام مسلماني کردند دويست خانوار ذکر شده است که به‌طور عمده در «ادرنه» (آدريانوپول)، در پيرامون شابتاي، مستقر شدند. (مأخذ: ibid, p. 1239) در سال 1683 موج بزرگ ديگري از اعلام اسلام در ميان يهوديان مقيم عثماني رخ داد و تعداد آنها تنها در بندر سالونيک به 300 خانوار رسيد. (مأخذ: ibid, p. 1245) اين جديدالاسلام‌ها از حمايت برخي خاخام‌هاي برجسته برخوردار بودند. رهبري اين گروه با «يوسف فيلسوف» (خاخام سالونيک و پدرزن شابتاي زوي)، و «سليمان فلورنتين» بود. (مأخذ ibid, p. 1244)

يهوديان فوق «دونمه» نام گرفتند که به معناي «برگشته» يا «جديدالاسلام» است. از سدۀ هيجدهم، پيروان شابتاي زوي در يمن، ايران، عثماني و شمال آفريقا پراکنده‌ شدند. (مأخذ: ibid, p. 1221) بزرگترين مراکز زندگي دونمه‌ها شهرهاي سالونيک، ازمير و استانبول بود. به‌نوشتۀ دائرة‌المعارف يهود، از اوايل سدۀ هيجدهم، دونمه‌ها متهم به هرزگي جنسي بودند. معهذا، «ترديدي نيست که طي چند نسل آميختگي (هرج ‌و ‌مرج) جنسي( Sexual Promiscuity) در ميان آنان رواج داشته است. در اشعار يهودا لوي تووا (درويش افندي)، که در سال 1960 منتشر شد، دفاعيات جسورانه‌اي به سود الغاء محدوديت‌هاي جنسي مندرج است.» دونمه‌ها جشن ويژه‌اي موسوم به «جشن بره» (Hag ha-Keves (Festival of the Lamb)) دارند که طي آن به اجراي برخي «مناسک جنسي» مي‌پردازند. (مأخذ: ibid)

 

  فرقه فرانک و پرستش جنسي

 در حوالي نيمۀ سدۀ هيجدهم از درون فرقۀ رازآميز کابالا و بر بنياد ميراث شابتاي زوي و ناتان غزه‌اي فردي به‌نام «ياکوب فرانک» ظهور کرد و فرقه‌اي را بنياد نهاد که به «فرانکيست»‌ شهرت يافته است.

«يعقوب بن يهودا ليب»، که با ‏نام ياکوب فرانک (1726-1791) شهرت دارد، به يک خانواده ثروتمند تاجر و پيمانکار يهودي ساکن اوکراين تعلق داشت و همسرش نيز از يک خانواده ثروتمند تاجر بود. فرانک در جواني به طريقت کابالا جذب شد، کتاب زُهَر را خواند و به عضويت فرقۀ شابتاي زوي درآمد. در دسامبر 1755، فرانک از سوي سران فرقۀ دونمه براي تصدي رياست اين فرقه در لهستان به همراه دو خاخام راهي زادگاه خود شد. فرانک در رأس فرقۀ شابتاي در پودوليا قرار گرفت ولي کمي بعد، در ژانويه 1756، کارش به رسوايي کشيد. زماني که فرانک و پيروانش در يک خانۀ دربسته مشغول اجراي مناسک جنسي مرسوم در فرقه شابتاي بودند، به علت باز شدن تصادفي پنجره‌ها، مردم مطلع شدند و تمامي آنان را دستگير کردند. مقامات شهر ياکوب فرانک را آزاد کردند زيرا گمان بردند وي تبعه دولت عثماني است. فرانک به عثماني بازگشت و مدتي به ظاهر مسلمان شد. کمي بعد، بار ديگر به پودوليا رفت و رهبري فرقۀ شابتاي را در گاليسيا، اوکراين و مجارستان به دست گرفت. مدتي بعد، ياکوب فرانک و صدها تن از پيروان يهودي او گروه گروه به مسيحيت (مذهب کاتوليک) گرويدند. مقامات اسقفي منطقه نيز با خشنودي آنان را به مذهب مسيحيت پذيرفتند. (مأخذ: ibid, vol. 7, pp. 55-58) دائرة‌المعارف يهود مي‌نويسد:

در سال‏هاي (1756-1760) بخش بزرگي از پيروان ياکوب فرانک به مذهب کاتوليک گرويدند و فرقه‌اي مشابه دونمه‌ را در لهستان تشکيل دادند. آنان تنها ظاهر زهر کاتوليک بودند.(مأخذ: ibid, vol. 14, p. 1252)

دائرة‌المعارف يهود به صراحت فرقۀ فرانکيست را «يک فرقۀ مخفي يهودي» مي‌خواند. (مأخذ: ibid, vol. 7, p. 68)

مسيحي شدن فرانک سبب جلب برخي مسيحيان لهستان و شرق اروپا به اين فرقه شد. گردانندگان فرقۀ فرانک در لهستان و روسيه يهوديان ثروتمند و تحصيل‌کرده، گروهي از خاخام‌هاي جوامع کوچک يهودي و برخي از آنان پسران سران جوامع يهودي شرق اروپا بودند. بخش مهمي از اعضاي فرقه ميهمانخانه‌دارها و ميخانه‌دارهاي يهودي بودند. در موراويا و بوهم، تعدادي از اعضاي خاندان‏هاي اشرافي و ثروتمند مسيحي به اين فرقه گرويدند. (مأخذ: ibid, p. 65) بايد افزود که پيروان ياکوب فرانک در آن زمان به عنوان فرقۀ شابتاي زوي شناخته مي‌شدند و خود آنان نيز خويش را «مؤمنين»، يعني پيروان شابتاي زوي، مي‌خواندند. نام «فرانکيست» از سدۀ نوزدهم به ايشان اطلاق شد. (مأخذ: ibid, p. 58)

به ‏رغم گروش ظاهری فرانک و پيروانش به مسيحيت، تکاپوي فرقۀ فوق نارضايي مردم را برانگيخت و در پي فاش شدن برخي عمليات جنسي آنان، در فوريه 1760 مقامات دولتي فرانک را در شهر ورشو دستگير کردند. ياکوب فرانک به مدت 13 سال محترمانه به يک قلعه در چکسلواکي تبعيد شد. از سال 1762 همسرش نيز به او پيوست. در اين دوران، پيروان کثير او به ديدارش مي‌رفتند و مراسم خود را، که آميخته با عمليات جنسي بود، در داخل قلعه و بيرون از آن انجام مي‌دادند. (مأخذ: ibid, pp. 65-66)

فرانک پس از آزادي به شهر «برنو» (منطقه موراويا) رفت و در نزد دخترعموي خود، که همسر يک تاجر ثروتمند يهودي بود، اقامت گزيد. شهر برنو از سدۀ هفدهم يک کانون مهم يهودي‌نشين بود. در اين زمان، ياکوب فرانک از ميان پيروان خود در شهر برنو يک سازمان مسلح ايجاد کرد که اعضاي آن اونيفورم‌هاي نظامي مي‌پوشيدند و تعليمات نظامي مي‌ديدند. اينک ياکوب فرانک فرد مهمي به شمار مي‌رفت، تا بدان حد که در مارس 1775 به وينسفر کرد و از سوي امپراتور و وليعهد هابسبورگ مورد پذيرايي قرار گرفت. به ‏نوشتۀ دائرة‌المعارف يهود، علت اين رابطه قولي بود که فرانک به امپراتور  داده بود که از طريق اعضاي سازمان سرّي خود بخش‌هايي از سرزمين عثماني را تجزيه کند. از آن پس اعضاي به ظاهر مسيحي فرقه فرانک به‌طور ناشناس به عثماني مي‌رفتند و به ‏ويژه در سالونيک با دونمه‌هاي به زهر مسلمان رابطه استوار داشتند. (مأخذ: ibid, p. 67)

منبع مالي ياکوب فرانک، که درباري باشکوه و ارتشي مسلح و مجهز بر پا کرده بود، ناشناخته است. اين در حالي است که او در برنو صدها مريد مسلح داشت که به هيچ کار و حرفه‌اي اشتغال نداشتند و تمام وقت در خدمتش بودند. (مأخذ: ibid) روشن است که ياکوب فرانک از يک منبع غني مالي، بجز پيروانش، تغذيه مي‌شد زيرا در سال 1784 براي مدت کوتاهي دريافت پول از اين منبع قطع شد و او در وضع مالي دشواري قرار گرفت. (مأخذ: ibid)

آئين فرانک بر پرستش سه‌ خدا استوار است: «خداي خوب»، «برادر بزرگ» و «زن باکره». «خداي خوب» ياکوب فرانک همان «اتيکه کديشه» (علت نخستين) در مسلک شابتاي زوي، است. «برادر بزرگ» همان «خداي اسرائيل» است که شابتاي زوي و ياکوب فرانک پيامبران اويند. «خداي اسرائيل» سرانجام ياکوب فرانک را فرستاد و وي با مجسم ساختن پرستش زن، ضلع گمشده اين تثليث، رسالت خود را به پايان برد.
(مأخذ: ibid, vol. 14, p. 1252) «پرستش زن» بيان عريان همان نمادهايي است که پيش‌تر، در مکتب کابالاي اسحاق لوريا، از طريق تبديل «شخينا» به نماد مؤنث پديد آمده بود.

برگزاري مناسک جنسي از سوي اعضاي فرقۀ فرانک امري مسلم و قطعي است. مورخين دانشگاه عبري اورشليم مي‌نويسند اعضاي اين فرقه «در جشن‌هاي خود به عياشي‌هاي جنسي مي‌پرداختند.» (مأخذ: Ben-Sasson, ibid, p. 768) يکي از مراسم آنان «پرستش بانو» نام داشت. در اين مراسم همسر فرانک، و پس از مرگ او دخترش، اِوا، در برابر پيروان مجذوب ظاهر مي‌شدند و مورد پرستش قرار مي‌گرفتند. فرانک در اواخر عمر شايع کرد که اين دختر فرزند نامشروع کاترين کبير، ملکۀ مقتدر روسيه، است که به‌طور ناشناس تحت سرپرستي او قرار گرفته. اين شايعه چنان رواج يافت که حتي برخي مقامات عالي‌رتبۀ امپراتوري روسيه نيز آن را باور کردند و گمان بردند که به راستي دختر فرانک از خاندان تزار است. (مأخذ: Judaica, vol. 7, pp. 67-68)

پس از مرگ ياکوب فرانک، يکي از برادرزاده‌هاي او به‏ نام جونيوس فري رهبري فرقه را به دست گرفت. او کمي بعد رهبري فرقه را به اِوا فرانک واگذارد و خود به فرانسه رفت. اين مقارن با انقلاب فرانسه است. جونيوس فري در کِسوت انقلابيون در آمد و به يکي از سران کلوپ «ژاکوبن‌ها» بدل شد. (مأخذ: ibid, p. 68) اِوا فرانک تا زمان مرگ (1816) رهبر فرقۀ فرانک بود.

در سده‌هاي نوزدهم و بيستم ميلادي، فرقۀ فرانک به صورت يک سازمان سرّي به حيات خود ادامه داد؛ اعضاي آن «به ظاهر» به‌طور دقيق آداب کاتوليکي را اجرا مي‌کردند و در محل زندگي خود به عنوان مسيحيان مؤمن شناخته مي‌شدند. (دائرة‌المعارف يهود تعبير «به‌ظاهر» را به کار برده که نشانگر تداوم يهوديت در فرانکيست هاست.) (مأخذ: ibid, vol. 7, p. 66) اعضاي فرقه، چون دونمه‌هاي عثماني، تنها در ميان خود ازدواج مي‌کردند. بدينسان، به ‏نوشتۀ دائرة‌المعارف يهود، «يک شبکۀ گستردۀ خانوادگي» از فرانکيست‌ها پديد شد؛ آنان فرزندان‌شان را طبق روش خود پرورش مي‌دادند و با تاريخ و سنن فرقه آشنا مي‌کردند. اعضاي اين فرقه، به سان ماسون‏ها، يکديگر را «برادر» مي‌خوانند. (مأخذ: ibid, p. 69) فرانکيست‌هاي لهستان، مانند دونمه‌هاي عثماني، در دوران بي‌ثباتي سياسي اين کشور از موقعيت بهره جستند و برخي از آنان عناوين اشرافيبراي خود به دست آوردند. (مأخذ: ibid, p. 66) برخي از خانواده‌هاي فرانکيست مقيم امپراتوري اتريش نيز به صفوف اشرافيت اتريش راه يافتند. (مأخذ: ibid,p. 68) در سدۀ نوزدهم بسياري از آنان به مقامات عالي سياسي لهستان رسيدند. سازمان سرّي فرانکيست‌ لهستان با دونمه‌هاي عثماني رابطه نزديک داشت. (مأخذ: ibid, p. 71) کانون ديگر فرقه فرانک در شهر ورشو (چکسلواکي) بود. فرانکيست‌ها در اين شهر به احداث کارخانه‌هاي متعدد دست زدند و در سازمان‏هاي ماسوني آن تکاپويي گسترده داشتند. (مأخذ: ibid, p. 68)

در سال‏هاي (1848-1849) تعداد زيادي از خانواده‌هاي فرانکيست به ايالات متحده آمريکا مهاجرت کردند. به‏ نوشتۀ دائرة‌المعارف يهود، حتي تا به امروز نيز برخي از اعضاي فرقه فرانک تصوير مينياتور اِوا فرانک، دختر ياکوب، را به گردن خود مي‌آويزند. (مأخذ: ibid, p. 71)

 

 فيليپ برگ و احياي فرقه کابالا

 رهبر فعلی کابالا، که امروزه عملاً بر هاليوود حکومت مي‌کند، يک يهودي 75 ساله به‌نام «فيوال گروبرگر» (Feivel Gruberger) است. او 35 سال پيش نام خود را به فيليپ برگ (Philip Berg) تغيير داد و به کمک معشوقۀ سابق و همسر امروزش، کارن، سازماني به‌نام «مرکز آموزش کابالا» ((Kabbalah Learning Center (KLC) تأسيس کرد و خود را رهبر طريقت کابالا خواند. برگ از کارن داراي دو پسر است: يهودا (32 ساله) و مايکل (30 ساله). کارن کتاب‌هايي در زمينۀ کابالا مي‌نويسد و خزانه‌دار و مسئول امور مالي فرقه است. يهودا و مايکل نيز در اداره سازمان کابالا به پدر کمک مي‌کنند.

فيليپ برگ کمتر در محافل ظاهر مي‌شود و عکس‌هاي اندکي از او وجود دارد. پيشينۀ او نيز در هاله‌اي از ابهام است. «پل اسکات» (روزنامه‌نگار ديلي‌ميل) مي‌نويسد: من کشف کردم که فيليپ برگ قبل از ازدواج با کارن زن داشت و حداقل هشت فرزند. همسر اول برگ زني به شدت مذهبي بود به‌نام «ريزکا» که شش ماه پيش درگذشت. ولي در زندگينامۀ رسمي فيليپ برگ دربارۀ ازدواج اول او مطلبي ديده نمي‌شود. برگ ادعا مي‌کند که از موطنش، نيويورک، براي آموختن کابالا از «ربي يهودا براندوين» به اسرائيل رفت. براندوين، که دايي همسر اول برگ بود، به عنوان يکي از برجسته‌ترين استادان کابالا شناخته مي‌شد. ولي پسر براندوين ارتباط استادي و شاگردي برگ با پدرش را تکذيب مي‌کند. پل اسکات مي‌افزايد: برخلاف اين ادعا، برگ نه با انگيزه‌هاي معنوي بلکه با مقاصد مالي به اورشليم رفت. «آوراهام گروبرگر»، يکي از پسران فيليپ برگ از همسر اول، مي‌گويد: «پدرم فروشندۀ بيمه بود و براي اين کار به اورشليم سفر کرد.»

فيليپ برگ براي اولين بار در سال 1969 دفتر فرقۀ خود را در اورشليم (بيت‌المقدس) گشود و سپس کار خود را در لس‌آنجلس ادامه داد. دفتر مرکزي فرقه در بلوار رابرتسون، واقع در جنوب شهر بورلي هيلز (Beverly Hills) در حومۀ لس‌آنجلس و در نزديکي هاليوود واقع است. اين رهبر خودخوانده فرقۀ کابالا فعاليت خود را بر هاليوود متمرکز کرد، در دو‌سه سال اخير از طريق جلب هنرپيشگان و ستاره‌هاي هاليوود و مشاهير هنر غرب به شهرت و ثروت و قدرت فراوان دست يافت، خانه‌هاي اعياني در لس‌آنجلس و مانهاتان خريد و شيوۀ زندگي پرخرجي را در پيش گرفت. امروزه، شبکۀ فرقۀ برگ از توکيو تا لندن و بوئنوس‌آيرس گسترده است و اين سازمان داراي چهل دفتر در سراسر جهان است. در سال 2002 دارايي فرقۀ برگ حدود 23 ميليون دلار تخمين زده مي‌شد ولي در سال گذشته تنها در لس‌آنجلس 26 ميليون دلار ثروت داشت. فرقۀ کابالا ادعا مي‌کند که داراي سه ميليون عضو است.

سازمان برگ خود را «فرا ديني» مي‌خواند و مدعي است که کابالا «فراتر از دين، نژاد، جغرافيا، و زبان است»(مأخذ: “Kabbalah in Kalamazoo”, The Jewish Week, Jun, 22, 2004) و با اين تعبير درهاي خود را به روي همگان گشوده است. اعضاي فرقه، فيليپ برگ را «راو» مي‌خوانند. «راو» همان «رب» يا «رباي» يا «ربي» است که به خاخام‌هاي بزرگ يهودي اطلاق مي‌شود. فرقۀ کابالا، علاوه بر دريافت کمک‌هاي کلان از اعضاي ثروتمندش، از روش‌هاي خاصي براي کسب درآمد از ساير اعضا بهره مي‌جويد: آب معدني معمولي را، که در کانادا براي فرقۀ فوق و با نام «آب کابالا» تهيه مي‌شود، به قيمت هر بطري 8 دلار مي‌فروشد. کاباليست‌هاي مدرن معتقدند که اين آب داراي «انرژي مثبت» است و بيماري سرطان را مداوا مي‌کند. فرقۀ برگ نمادي به‌نام «چشم شيطان» تهيه کرده که هر عدد 26 دلار فروخته مي‌شود. پيروان برگ معتقدند که اين نماد چشم شيطان را کور مي‌کند. کتاب‌هاي کابالي نيز به قيمت گزاف عرضه مي‌شود. براي مثال، هر دوره کتاب زُهَر، که در بسياري از کتابفروشي‌ها به قيمت زير يکصد دلار موجود است، در فرقه برگ 430 دلار است.

فعاليت فرقۀ کابالاي برگ در این اواخر به‌ناگاه اوج گرفته و با اعلام پيوستن مدونا به اين فرقه در رسانه‌ها بازتاب جنجالي داشته است. اين جنجال واکنش برخي خاخام‌هاي سنت‌گراي يهودي را برانگيخته است. «ربي ياکوب ايمانوئل شاخت» (Rabbi Jacob Immanuel Schochet)، خاخام يهودي و متخصص کابالا، مي‌گويد: «مدونا جذب خرافات شده است نه کابالا. «چشم شيطان»، که نماد آن را فرقۀ برگ توزيع مي‌کنند، در شرک کهن رومي (پاگانيسم) ريشه دارد و «آب کابالا» هيچ ارزشي ندارد.» «ربي باري مارکوز»  (Rabbi Barry Marcus)، از کنيسۀ مرکزي لندن(Central London Synagogue) نيز عليه فرقۀ برگ سخن گفته و او را شيادي ناميده که در پي سودجويي است. و مهم‌تر از همه، «ربي اسحاق کدوري»، خاخام سرشناس بيت‌المقدس، فرقۀ برگ و رهبر آن را محکوم کرده و او را شيادي خوانده که پيروانش را شستشوي مغزي مي‌دهد.

ولي واقعيات نشان مي‌دهد که برگ تنها نيست. کانون‌ها و رسانه‌هاي مقتدري در پي ترويج فرقۀ او هستند و مقالات جذاب و جانبدارانه‌ درباره‌اش مي‌نويسند. «کابالا هاليوود را فرا گرفته است» عنواني است که اين روزها به چشم مي‌خورد. در ميان خاخام‌هاي يهودي نيز کساني هستند که از برگ و فرقۀ او حمايت مي‌کنند. «ربي پيناس گيلر»  (Rabbi Pinchas Giller)، استاد کابالا در دانشگاه يهوديت لس‌آنجلس (University of Judaism)، مي‌گويد: «اينجا آمريکاست و ما از آزادي دين برخورداريم. به عنوان يک استاد کابالا من تلاش برگ را ارج مي‌نهم زيرا او کابالاي رازآميز را به عموم معرفي کرد.»

 The Jerusalem Report, July 25, 1996;

“Hollywood Style of Kabbalah is A Cult — Say Experts”, June 7, 2004,

http://www.nationalenquirer.com/stories/feature.cfm?instanceid=61848

  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: